تبليغاتX
فردای تازه ها


فردای تازه ها

وبلاگ اختصاصی شعرهای شهرام بیانی

در هرگزی بیهوده پیچ خورده ام

سوار بر

ثانیه گردی تیز و تند

صلیب را من اول به گردن چهارپایم انداخته ام

و از دُم سوزنی نخ و ناخنم

خون سگ فواره می زند !

 

این همه ساعت

یکسره پاس می دهد و وق می زند

این همه نگاه

از این کوچه های هرجایی ... لجن می دهد

و درخت سرو هم

همچنان

درخت داراست !

 

تنم از لاشه ی بو گرفته ای جان گرفته

عطش تلخ نفسم

حال هوا را به هم می زند

و چقدر خوب

دوستان چندساله ام

هیچ وقت آدرس دیدنم را بلد نشده اند

 

من

با دست خودم

شاعرم را آویخته ام

از این سرابالایی آبی چقدر کوچه ها و آدم ها ریز ریزند !

از اینجا

صدای جمعه ها و عبدالباسط ... دیگر  

به گوش نمی رسد !

 

دوست تازه ام

به هوایم سری نمی زنی ؟
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

با درود فراوان خدمت همه دوستان عزیزم :

مدتی که نبوده و شاید فرصت نکنم تا مدتی پاسخ گوی لطف شما عزیزان باشم عذر می طلبم که مدتی است به جهت کسالت پدرم درگیر بیمارستان و بخش های اورژانسی ام .

تمام هست و نیستم و سایه ای که بعد خدا از نور نگاه اش روشنی وجود گرفته ام در شرایط مناسبی نیست و دل نگران سلامتی و بودنش ام . مرا ببخشید و از صمیم وجود مهربانتان برای همه ی پدرهای پرتلاش این سرزمین دعا کنید.

بدرود و سپاس - بیانی  

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:22 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

کسی امروز نمی داند حس بهار چیست !

مثل همواره 

موسم تازه هدر می رود

یاد می پرد از راه بیراهه به پوچ تمام شدن خود

و از تقویم ...

تنها کهولت تازه می بارد.

 

وقتی درخت نازایی مطلق می گیرد

سرآب سرد می سوزد

و این روزها هیچ کس از عطر شکوفه لذت نمی برد

 

زایش زمین و خاک

زورآزمایی آسمان و زمین

این آبی سخت کوش به تن تولد ما گشاد شده است

ما

سال هاست

در یخ زمستانی پاییز

تپیده ایم.

...

برای این روزهای بی صدا

(ئاکو)

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 8:52 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

 خوب می شود

با لحظه های تازه درآمده

بهاری درست کرد .

  

از گلوی خشکیده

خواب می گیرد ... این حرف ها که عتیقه اند ،

و حاصل خیسی لبِ زیر سکوت را

همین روزهاست

صدای مرده نمی دهد !

 

غنچه های خشکیده بر سر آب

باز شده اند

کلاغ نداده اند ،

سیاهی سرد می افتد خشک...

از دوش درخت سرو !

 

فراری نیست ام خیلی از خودم  

چشم زده ام

بهار را نمی گویم

لب ام 

کلمه ام 

به ثمر نشسته اند.

(ئاکو) - از دفتر (حرف مانده)

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 11:50 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

نگاه کن به من

برگشته از خط مقدم بودن ام

خاک خورده و خراب

همه ی خرد و ریزهای فکرم را به دار کشیده ام

هستن ام را کشت ام و اینجای ام

پر از شکاف شلیک ...

اما ایستاده ام

 

بنشین کنار من

این لحظه جنازه ها را از زیر پوست ام بیرون بکش

کلمه های زودرس چند هفته ای را

من از لای ناخن های ام جمجمه زده ام بیرون

لخته لخته در ذهن ام فواره می کش اد خون

که این گونه در رگ سمی نفس ام

سرفه می زن ام

اما ایستاده ام

 

بمان با من

تن من از همیشه با تجربه تر است

به پشت و دوش ام می توانی بیشتر مطمئن باشی

له له می زن ام از سرما

از یخ تن ات

نای پای ام نمانده از فرط دویدن ام

خسته ام

اما ایستاده ام

 

بخوان با من

شورشی در تمامی سلول هایم به پا شده است

هزار لب خوش تراش در من دوخته مانده است

و صدا در کلام ام چپ دوز شده اند

آماده به انهدام ام ...

آتش فشانی ام

درد می کش ام

اما ایستاده ام

 

بخواب با من

هزار گور بی جنازه کنده ام در آغوش ام

ببین فتح فاتحه در مردم چشمان ام

شکاف سینه ام از خون خاک رنگین است

کوچه های تن ام را

خودم دفن کرده ام در بدن ام

بی خود و بی توام

اما ایستاده ام

 

بمیر با من

در من زندگی باش

و بردار از هستی ام لقمه نوشی از بودن

دل تو بسته به روح ام

مرا از حس و لمس ات قبل آنکه هوس ام کنی ... بستان ام

این ذهن پر لعنت ام را

که این روزها در حافظه ی دفترم پوست می گیرد

چقدر بالا می کش ام از راسته ی صعود

و هی می خورم سقوط

اما ایستاده ام .

۲۴/۱۱/۹۰

شهرام بیانی (ئاکو)

...     ...     ...

نگاه دوستان :

لیلا جمشیدخواه

با سلام و احترام جناب بیانی
حواسی که خود فعل هستند و مخاطب را به همراهی دعوت می کنند.
نگاه تازه ای به حواس شش گانه بود . چند بار شعرتان را خواندم. کار بردن افعال به طرز متفاوت زیبا و قابل تامل بود.
شاد باشید و زلال

...     ...     ...

پرستو ارستو

درحقيقت شعری می خوانم به مفهوم کلمه و واقعی / شعر مقاومت و ایستادگی.
هر کلمه در ذهن ِ بی طراوت ِدرد و در هم آمیختگی با گستره ی روح ِپایداری و جسارت ِ تسلیم نشدن تشخص تازه ای یافته در فضایی پر از تصاویر و تصور و سرشار از استعاره و تشبیهات گاه نرم و گاه سخت چشم اندازی امید بخش نقاشی شده که حواس را می فریبد حتا حواس ششم هم که باشد.

...     ...     ...

کورش همه خانی

خیلی خیلی خلاصه می نویسم تا در این فکر و حالی که هستم کلمه از ذهن ام نپرد پس می گویم :به جان هر کلمه که عاشق است سوگند می خورم این شعر ات که مو لای درزش نمی رود زیباترین شعری ست که فکر می کنم با همین شعر خودت را تصویب کرده ای رفیق .دست مریزاد با عشق و فروتنی .

...     ...     ...

طیبه تیموری

درود
بامفهوم شعرتان ارتباط خوبي برقرار كردم.

يك جور ايستادگي غم انگيز حتي تكرارش را دوست داشتم اما نوع نگارش نمي دانم چرا خوشايندم نيست... كشت ام...نفس ام... دركشان نمي كنم وقتي مي شود ساده تر نوشت... كشتم، نفسم...
يك جور بازي هاي زباني هم هست كه طبيعي نمي بينمشان. مثلا وقتي مي نويسيد : و هي مي خورم سقوط... به زعم آشنايي زدايي و حتي بهره برداري از ظرفيت هاي زبان فارسي باز هم توضيح درستي به دست نمي دهد. نمي دانم چقدر برايتان مهم است كه شعرتان ترجمه پذيرباشد، اگر نيست كه دستورهاي غلطي را داريم رواج مي دهيم، و اگر هست ببينيد چگونه مي توان اين نوع نوشتار را ترجمه كرد؟

ببخشيد كه صريح مي نويسم اما متاسفانه بسياري از شاعران اينروزها بي توجه به آسيبي كه ممكن است به زبان بزنند به اسم نوآوري و يا هرچيز ديگر دست به چنين ابتكاراتي مي زنند. براي شما كه شعرتان مفهوم خوبي دارد هيچ حركتي بجز برخورد صريح زبان وجود ندارد.

هميشه موفق باشيد...

...     ...     ...

شهرام بیانی :

درود خانم تیموری گرامی

به پاس نگاه خوب شما پیش از هر گفته ای ممنون ام که با دقت و تامل مناسب به نوشته ی بنده پرداخته اید که از حضور شما و اشارات خوبتان متشکرم و درپی نه به جهت پاسخ یا تقابل که نظر و نوع و بینش خود را در این خصوص خدمت شما و سایر دوستان عرض می دارم.ابتدا پوزش بنده را بپذیرید که کامنت خوب شما را در معرض دید و خوانش عموم قرار می دهم که تنها غرض فراگیری است.

در باب نگارش/بازی های زبانی غیرطبیعی و اشاره به آشنایی زدایی و بهره برداری از ظرفیت های زبان/و مهم که مرقوم کرده اید ترجمه پذیر بودن شعر بنده در اهمیت قرار دارد و اینکه رواج دستورات غلطی که رواج می دهیم و یا به زعم شما آسیبی که با اینگونه نوشتار به اسم نوآوری به زبان زده می شود.

در خصوص نوع نگارش که اشاره شده ناصحیح و نیاز به ترجمه دارد تا آنجایی که پیگیر بوده و دقت کرده ام غرض نوشتار صحیح و اصیل پارسی است که همچنان که اساتید فن می فرمایند زبان پارسی می بایستی به شکل صحیح و درست نگارش شود.به جهتی که همان دستور زبانی که اشاره کرده اید غرق در بسیاری کلمات و لغات و اصول بیگانه است که از وظایف اهل نوشتار و فن اند که نسبت به این مهم دغدغه داشته کوششی بنمایند.بارها در گذشته از بسیاری دوستان استخوان خرد کرده در ادبیات پی جو شده ام و کوشیده ام تا جای ممکن دقت عمل داشته درست نگارش کن ام و نوع صحیح کلمات پارسی را مانند : کشت ام ... نفس ام ... هست ام و غیره به جهت عدم اصالت فتحه کسره ضمه و برخی اتصالات و صداها و بی صداها و لغت های عربی که در پارسی باب شده (شبیه سمی که لغات و اصوات غربی اینگونه در کلام و گفتار و نوشتار ما دارند)را اینگونه فرموده و در حال فرا گرفتن ام(بسیاری جاها و اشاره ها و ترجمه ها از شاعران و نویسندگان با کارنامه دیده ام که قبلن بدان ها آنچنان بهایی داده نشده)حال دغدغه ی اساسی زبان و ادبیات کهن ما صحیح نگارش کردن و درست ایراد نمودن است و نه نوآوری در شعر و زبان و ادبیات جاوید ما که نگارش (هست ام)به جای (هستم) چگونه نوآوری است ؟ که تنها تفاوت کار حذف فتحه عربی و نشاندن ا در جای اساسی و اصولی خود است که پیش از این نه از زبان که از نوشتار ما حذف شده است. حتا از بسیاری آموزگاران زبان و ادبیات پارسی نیز شنیده ام که در کتاب آیین نگارش مدرسه ها نیز اصول و دستوری به زعم شما که فرمودین به درست ایراد نشده و وجود ندارد و همچنان در پی ویرایش آموزش اولیه و نوشته های آموزشی ابتدایی اند.(هم اکنون نیز در نوشته های بنده و شما و بسیاری دوستان می توان به این درد بزرگ پی برد مشاهده کرد که در انتخاب کلمه و اتصالات و نوشتارها چه ایراداتی موجود است.

و دیگر اشاره به اینکه بازی های زبانی را غیرطبیعی و یا طبیعی بنامیم به دید بنده ناصحیح و اشتباه بزرگی است که اگر غرض بررسی چنینی بود که دیگر بازی معنی نمی گرفت و اصول و بند ساختاری می نامیدندش.در نوشتار خاص هرگونه بازی با کلمه به زعم رساندن محتوای فکری راوی آزاد و بی بست است که همچون : (هی می خورم سقوط) را شما طوری برداشت کرده اید که افکار شماست و از غرض و علت ذهنی پشت اندیشه ی راوی اطلاع و آگاهی خاصی نداشته و ندارید که به این دلیل به بهره برداری از زبان رسیده اید که به عکس در همه ی نوشتار و فعالیت های قبلی که تا کنون داشته و خواهم داشت هرگز هدف ام بهره کشی نه از زبان و کلمه بوده و نخواهد بود که تنها زندگی با کلمه و زبان دغدغه بنده ی کمترین است(هرچند زبان و ادبیات اولیه و مادری بنده کوردی است و از این بابت برداشت تعصبی هم جایی در این مقال نخواهد داشت که در هر دو حیطه در تلاش و فراگیری ام). در توضیح این مقال (که همیشه بنده با توضیح مخالف بوده ام و هست ام) : خوردن امری ارادی است و تکرر در ابتدای گزاره حمل بر اقدام راوی و سقوط همان افتادن و در غلطیدن و پست شدن و بسیاری اشارات دیگری است که وسیع محتواست در معنا و ذهنیتی است بی بن بست .... که در کل اشاره به خرد کردن و به نیستی و حذف خود کشاندن ارادی است که ذهنی پرآشوب بدان اشاره دارد(خودم را به نیستی می کشان ام)

و دیگر اشاره ای که فرمودین در شعرتان هیچ حرکتی به جز برخورد صریح زبان وجود ندارد خود در هماهنگ خوانی با اشارات اولیه شما در باب زبان و ناصحیح نویسی و اشارت زبانی که در آغاز فرمودین به نظر و برداشت بنده دوگانه گویی است و با هم مغایرت دارد . بی شک به همه نوشته ها و نگاشته ها با اندیشه و تامل می پردازم و از هریک سعی بر فراگیری و تجربه خواه ام داشت همان گونه که از آغاز نوشته های مجازی ام همه نظرات و کامنت های دوستان را به جان و دل پذیرفته که نه تنها حذف یا پنهان نکرده ام بلکه برای آگاهی و بررسی همه نظرات عزیزان در معرض مشاهده و خوانش همگان در صفحه اول و در هامش شعر قرار می دهم.در پایان از حسن نظر و نگاه شما بانوی شاعر ممنون ام و همچنین از سایر دوستان سپاسگزاری می کن ام و ایشان را در چنین گفتار و نوشتارهای آموزنده ای دعوت نموده که مشتاقانه در انتظار کلام و سخنان پربارشان هست ام که غرض بیشتر و بهتر آموخت ان بنده است.

با احترام - بیانی

...     ...     ...

زبیده حسینی

سلام جناب بیانی .
انگار تغییراتی اساسی در زبان شعرتان ایجاد شده که واقعن جای تبریک دارد. فکر می کنم قبلن هم برایتان نوشته بودم که اندیشه و محتوا و ساختار شعرهایتان بسیار خوب و قابل تامل اند اما در قالب زبانی سخت و پیچیده . که ارتباط را کم و از لذت خوانش می کاهد .
اما اینبار کاملن متفاوت بود .زبان دلنشین شعرتان را دوست داشتم.

ممنون

با مهر و احترام

...     ...     ...

علی الفتی

شعر بي عيب ونقصي بود وجالب تراينكه با كارهاي آقاي بياني خيلي متفاوت تر است اين بار به جاي پيچيدگي زبان با عميق بودن ودشوار بودن معنا درگير بوديم واين يعني موفقيتي ديگر.

...     ...     ...    

م.ن.پروا

جناب بیانی ارجمند:

احساس من با خواندن شعر شما دقیقا همان احساسی است که خودتان نسبت به آن دارید، پس از اینجا تا هرکجا که شما بپسندید حاضرم نقطه بگذارم و شما به نیابت از من گلباران و یا گلوله بارانش کنید ، با این اطمینان که صد در صد برای نیش و نوشتان هردو احترامی بی مزد و منت قائلم.

...     ...     ...

امیر یزدانی

دوست و شاعر بسیار ارجمندم جناب بیانی عزیز
از اینکه برای خوندن شعرتون بنده رو قابل دونستید ممنون ام و از توضیحاتی که در رابطه با نظر خانم تیموری دادید بهره ها بردم و همیچنین از نظرات ایشون هم استفاده کردم به عقده بنده هم این شعر با کارهای زیبای قبلی شما دارای تفاوت زبانی است و شاید بشه گفت خیلی راحت تر مخاطب رو به عمق مفهومی شعر فرو میبره همیشه از اشعارتون لذت بردم و مطمعن هستم هر بار بیشتر هم لذت خواهم برد

بخواب با من

هزار گور بی جنازه کنده ام در آغوش ام

ببین فتح فاتحه در مردم چشمان ام

شکاف سینه ام از خون خاک رنگین است

کوچه های تن ام را

خودم دفن کرده ام در بدن ام

بی خود و بی توام

اما ایستاده ام

شاد باشید به مهر

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 11:6 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

 براي تو    

به دست ات دست ام نگذاشتی ... که

گذشتی و دست ام               

: خالي !

 

نمی گذاشتی ام بی سکوت و

يخيدن ام اکنون از داغ تب ات

هرم تن ات !

چه شب بی مهتابی و  ...   

چشم تو و نم نمکی که می ذوب اد و می گيردم شکل رنگ هوای ات /

 

مي فريادم ات

کجايی ...؟

 

سرمای ۹۰ ... پای بیستون

(ئاکو)

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:56 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

 ۱۵/03/۶۷

تازه داشت سرمای سنگین هوا نم نمک از کوچه های شهر کوچ می کرد.صدای سنگین کلاغ های مانده یواش تر و آرام تر سکوت کوچه باغ ها را به هم می ریخت و از لابلای شاخه ساقه های چروکیده ی درخت های سپیدار بلند و قد کشیده ی شهر شبیه شیهه ای سهمگین ، موج می زد و می پیپچید و دانه دانه برگ های جامانده ای که همچنان دل جدایی از تنه ی سرد درخت را نداشتند به زمین می انداخت.درخت هایی که شاید هم سن و سال چند نسل گذشته ی اهالی شهر ما باشند ، سر به هم سائیده مثل زوج های تازه به هم رسیده که در خلوت سوری بی نظیر و آرام ، مشغول عشق بازی با هم اند.یا دست در دست هم ، سینه به سینه در رقصی اساطیری با همان شور آیینی بی نظیری که بارها در کتاب های گذشته نوشته و گفته و خوانده ایم.

شهر شهر بی صدای همیشگی نیست و مردم تنها سرمازده ی همیشگی اند.سر تازه تراشیده و رگه های افکار مواج در ذهنم با هم پنجه در پنجه کشیده و شور گرفته در تقابل گرما و برف ... هر تمرکزی از فکرم خط می گرفت و سریع به یخ  سکوت کشیده می شد ، ذهنی که فردای بهترش را از او به زور و بغض گرفته بودند.جمع بچه محله ها و بی که قدری فرصت اندیشه ای در خصوص هر برداشتی داشته باشم تنها بخار نفسم را زل می زدم.شلغم و عطر گرم و دلچسبش ، دستی که بارها کسی برای گرفتن اش خودی نشان نداده اند.سیگاری که یکسره از اول صبح داشت هی تلنگر می زد و آرامش نمی گرفت برای سوختن سینه ام ، به طرفی از غلاف کشیدن و تلخای لذت بخش اولین پکش را تا عمق سلول های ریه و رگ ها بلعیدن چه حسی می داد.تمام فکرها و خیال ها و سلول ها با هم به سرفه می  افتادند.اخ و تف و بخار نفسم طعم زهر گرفته بود. دیوار کثیف روبرویم درست داشت به سراپای سستم چشم می چراند و می دیدم گاهگاهی با تمسخر نیشخند معنی داری می زد.فکرش را می خواندم :

هوم یارو سر به راه از همه جا بریده رانده مانده ... خوبه تا یه مدتی از دست تکیه های سنگینش راحتم !

صحنه ی اولین گیر و دار مدیر مدرسه اصلن از خاطرم نمی رود.و سوالات بی سر و ته صاحب منصب بی سوادی که مامور تایید فهم و شعور من و خیلی ها بودند برای گزینش راه فردا ... وقتی نامه ی اعمال خودم و اکثر همکلاسی ها خوب درآمده بود !نا سلامتی جوانی از این دیار داشت برای معلم و دکتر و مهندس و مدیر و ... بودن آینده نقشه می کشید و بی خبر از اینکه کارگردان های بی فرهنگ ، غافل از برداشت های آخر کار که این فیلمها نهایتن سکانس و پلانشان به آخر می رسد و سیاهی همیشه برای زمستان باقی می ماند و زغال فروش بی بته ، نقش نامه می نوشتند !

و حذف دیگری در خط و راه فردا و حرکت تازه ام ... و امید مادرم و همه ی دلرنجی ها و دلمرگی های بی اندازه اش.تا یکی یکی دختر و پسرهای سر به راه و بی راه را آدم تحویل دهد ... دور از جان پدرش در خواهد آمد.صبح ها و شب ها و لحظاتی که تنها آرزوی اش رسیدن بچه ها به آرزویشان بود.به خاطر همین هم یکسره با سقف چوبی خانه حرف می زد و با مهر و تسبیح خلوت می کرد و با خودش و افکارش به پچ پچ و بحث می نشست ، و پشت پرده ها باز یکسره کارگردان ها همچنان فیلم های کذایی می ساختند و همه ی نقش و نگاه های بافته شده در خیال و خواب را نقشه بر آب می کردند.مادر از مهندسی نمی دانست ... مادر از پزشکی نمی دانست ... مادر از معلمی و مکرمی و مشخصی هیچی نمی دانست !!! ... و پدر ، خسته تر از همیشه با گریبکس ها و کلاج های آمریکن ماید سرو کله می زد و دنیایش در دنیا دیدگی می گذشت.عشقش دکتر شدن پسر اولش بود برای لکه دردهای مانده در دست و سینه های خسته را روزی تیمار کردن.

۱۸/07/۶۷

درست بخش تازه ای از سرنوشت نانوشته ام کلید خورد.

همه ی آنچه که در ذهنم می چرخید و رشته رشته می شد نخ می گرفت و به هم می چسبید.فرداهای تازه تری در پیش رویم می رقصیدند.از راه دوم که می توانستم به راه ادامه بدهم شروع کردم.نخوابیدن و کم خوابیدن را خیلی بلد شده بودم.نخوردن و کم خوردن ، تند تند راه رفتن و دویدن ، تحمل و اسقامت را هم بارها در خیلی راه ها امتحان کرده بودم.

پوتین و پتوهای کهنه ی شپیش گرفته شده را اصلن از خودم دور نمی کردم ، و تخت چوبی فلزی سه طبقه ای که جیر و جارش از اول شب تا سحر خواب از چشمم می دزید و سندان مخم شده بود خیلی دوست داشتم ، من به بی اطاق خوابی ام عادت داشتم.

سیب زمینی های آب پز و چایی با لیوان های عهد عتیق که از کثافت چند رنگ شده بودند می چسبید.سیگار دزدکی داخل توالت های تعفن گرفته گیجی بیشتری داشتند و لذتی صد چندان ... و بیسکویت های دایجستیو و خشم های شبانه و گازهای اشک آور و شلیک های داخل آسایشگاه ...

الان هم خیلی وقت ها مردی بلند قد و سبزپوش بیشتر شب ها خصوصن شبهایی که از دنیا بریده و آسوده در خوابم با اخم و حرصی عجیب ، با تفنگ جنگی ژ3 قدیمی اش هفت هشت ده بار تو مغزم شلیک می کند ، و چهره ی ابراهیم و حجت و رضا مثل اسلاید نمایش از روبروی چشمانم عبور می کنند و می خندند.

آه ... صدای بی صدایی رضا و سرخی خون حجت و دل و جرات ابرهیم همچنان در (دره های وصی) ، پای جنگل و سنگ و کوه های سر به فلک کشیده منتظرم مانده اند ... شب شلیک و شیهه ی اسب های روستا بود که تا کله ی سحر از مرگ یکی یکی هم سنگرانم در آسمان می پیچید...

( وای وای ... اگر من آن شب و روزها و حادثه ها تفنگ و رفیق مردانه نمی داشتم ! )

آسمان و زمین این خاک ، سنگ های داغ و تیز (دره کوله) را نای خون و بوی باروت گرفته است !

و من جدا از بودنم تنها به مرگ فردا می اندیشیدم.به سوزشی که شاید بعد هم نسلانم باید در طعم دلم می پپیچد ... بی آنکه خبرم کنند ! ...

سر هر پیچراه تابلویی ریشه کرده ایستاده نوشته بود ... جامانده ها : دست و پا و پلاک و ... !

و کیلومترها ، شب و روزها آنطرفتر زن و مردی نا آرام و خوشدل وعده و وعید زفاف پرسشان را در شبی خوش یمن و با شکوه فال می زدند.

آه بازی سرنوشت و سرنوشت من که بایستی در دو جبهه به جنگ می رفتم : مرگ و زندگی !

چه باک که رفتنم آغازگر بودنم باشد.کاش در آن کوچه پیچها دست و پا و پلاکم جا می ماند.

بی که دلی از دیگری شکسته باشم به شکستنم نشستم و از جنگ مرگ نهراسیده گذشته به آورد زندگی تن در دادم ، و تا این روزها بارها شکستم و نشستم و از عشقم نگذشتم ، چه رنجها و دردها کشیدم و از هستی ام دست نکشیدم ، چه بی مهریها چشیدم و از نامهربانی ها نرنجیدم و دست از پاکبازی برنداشتم و شاید ... بله شاید بدترین گناهم هم :

همین از خودگذشتگی ام بود.

همراه بودن با : همسنگران و هم نفسانم تا ...

 شهرام بیانی – (از گفته نوشته های عشق و خاک)

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:44 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

اولین مجموعه کردی ام با عنوان ( ته میار) مجوز چاپ گرفت/

این دفتر شامل اشعاری در قوالب مختلف کلاسیک است که با توجه به نام منظور شده برای این دفتر برگزیده ای از دغدغه ها و آوازه های حسمندی است که همواره در تعامل با قومیت ، سرزمین و آداب و رسوم عشیره ای کرمانشاهیان است. این دفتر به اهتمام انتشارات باغ نی کرمانشاه مجوز چاپ دریافت کرده و به زودی در تیراژ ۱۰۰۰ جلد به بازار نشر و در اختیار هم دیاران عزیز قرار خواهد گرفت.

شعری از این دفتر :

 

شه‌و‌مه‌ﺳﻰ

 

 دی شه‌وه‌یل ته‌لخ دؤری ﭼیینو هه‌م ﺳﺆرو سه‌فاس

بان بنیشیم ﺧوه‌ش وه‌یه‌‌ك دی ده‌وره‌گه‌ی ئه‌هدو وه‌فاس

 

جه‌ژن‌ و هه‌لپه‌ركه‌ی دؤه‌ﺗﻪیله ﺧوه‌د مه‌یه تالان وه خه‌م

سه‌یل كه ﭼﺆ ئی ئاسمانه سه‌روه‌سه‌ر به‌زم ‌و نه‌واس

 

دل‌ته‌ﻧﮕﻰ دؤری عه‌زﻳﺰه‌ﻳﻞ شان ته‌نیاگه‌م شكان

به‌و بزان چه بار ﻗورسی له سه‌ر و شانم به‌ساس

 

ﭘر بكه جام جه‌ﻣﯿﻨﺪ هه‌ركه ﻟﯿﻮی ته‌ر بكه‌ﻳﺪ

ﺟوور نازار عه‌زﻳﺰی دؤر له سه‌د ده‌رد و به‌لاس

 

تا چه‌قه‌ی ﺋﯿﺴکامه‌گه‌د تی ﮔوش وه‌ فه‌رمان ﺧوه‌دم

ﺟور ﺑﯿﻤار نه‌زاری چاوه‌ری ته‌لخی ده‌واس

پایز ۷۸ / ئاکو

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 15:45 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

 سازی که به صدای ام می آمد

از جایی شروع شد که مسیر بسته ای کادو پیچ شد به پای ام

از نخی که گرفته بودم

هی جیغ زدم

هی می کشید بالاتر

ساز در حنجره ام قاب شد !

 

غلطید در چهار راه بی مضرابی بو کرده مخ ام از خون نجسی لذیذ

که هی نادرست داشت :

از روی پرده های نمایش گرم صحنه ...

هوسی مشروع می برد

صحنه ای بی خود از چشم خودم

از پلان رنگی فیلمی کوفتی که بی نقش در آن بازی می کن ام !

 

هیچ مفهومی به غیر گاف دادن نقش ها ندارد (اجرایی های 1 و 2 و 3 ) ...

و شهرتی تو خالی ... هوم : پوندها میلیارد دلاری !

 

اصلن باور نمی کنید

اسم و رسمی پیدا کرده این شاخ و ماخ رنگ به رنگی که داده شد

اصلن کلاغی جرات ندارد

این روزها روی دیرک خوشرنگ بادخور شهر (ببخشید گوه بریزد)

وقتی که وقت فکر نشد...

گاو هم گران می شود

حتمن از این هوای صاف و صوف بوگندو بیشتر می فهمید

که کلاغ ها زیر پای درخت گنجشک پیر را کشیدند !

 

از ذهن ام بسته شده طنابی به درازای زمین تا هوا

قسم می خورم

نگاه کردن فیلم بازی کردن را دوست نداشته ام

پشت و روی صحنه هم تماشا ندارد

سنگین روی هوا راه می روم ...

و ابرهای کاغذی

شعرم کرده اند

با دو دست و دهانی متفاوت !

(ئاکو)

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:44 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

...

درست الآن ساعت غروب بعد از صبح است

ساعت غروب بعد از تو

شکل رنگ پوست لب ام را دیوار خانه خورد و

به خوردم می دهد پوست سرد این شب رنگ شماطه دار

بپرسی اگر

کوه های زاگرس مثل رنگ خون ام را می شناس اند

باید بپرسی تا بفهمی چرا از آن لاشه ها دیگر بلوطی زاییده نمی شود

دیگر دیرتر نمی شود از این غروب کذایی تر نمی شود

دیگر نمی شود همه به گوشه ای لمیده ایم !

و تو

دوست اولین دیدارم

برای تاریخچه ام ساعتی انتخاب کن

درست الآن ساعت غروب بعد از ظهر است .

(ئاکو) 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 16:42 توسط شهرام بیانی(ئاکو)| |

Design By : MihanSkin

..............